تبلیغات
html> ANIME WORLD - داستان i forget to die پارت 1

داستان i forget to die پارت 1

چهارشنبه 9 اسفند 1396 06:47 ب.ظ

نویسنده : SILVER SHADOW
اینم داستانم پارت اولش امیدوارم خشتون بیاد
اخر هفته ها قسمت هاشو میزارم 

 یاتو نمیدونست چی باعث شد که از خواب بیدار بشه 
اون صدای جرق و جرق خشک یا شعله های زرد و نارنجی 
وحشت زده نشست و با چشمای گشاد به دور و برش خیره شد 
دیوار رو به روش تمام اتیش گرفته بود در کمد کنده شده بود 
میز هم یک پایش شکسته و غرق در اتش بود 
- یو... یوکینه !
اون رفته بود حتی رخت خوابشم نبود
میدید که اتش از یه طبقه به طبقه دیگه میجهه
اتش هر از هر سو زبونه میزد و کل اتاق رو در بر میگرفت 
چیزی نمونده بود دود غلیظ و ترش مزه خفش کنه
بلند شد و سریع رفت طبقه پایین 
- کوفوکو ... دایکوکو 
کل طبقه پایین خالی بود 
هیچ وسیله ای داخل خونه نبود ... کل خونه رو گشت
انتظار داشت کوفوکو هر لحظه با یه کپسول در حالی که بال بال میزنه بیاد بیرون
و بگه همه اینا یه تصادف بوده ولی هیچ کس نبود 
- لعنت بشون ... اینا کجان 
خواست برگرد بالا ولی تا نزدیک شد سقف فرو ریخت 
برگشت و به پشت سرش نگاه کرد ... حتی اینه هم اتیش گرفته بود 
و تونست از توی اینه که دیوار پشتش تمام شعله ور بود تصویری رو ببینه ...
ولی اون چیزی که دیدم خودم تصویر خودش نبود ...

***
هراسان از خواب پرید ...
تار های موش به پیشونیش چسبیده بود و عرق کرده بود 
یوکینه : هوی یاتو اگه زحتی نیست اون تن لشت رو بردار بیا صبحونه پنج ساعته 
دارم صدات میزنم ولی ظاهرا نمیخواستی از خواب هفت پادشاه بیدار شی
- یوکینه ... 
به دور و برم نگاه کردش 
- چیزه ... همش خواب بود ؟!
+ هوم ؟!
- هیچی صبحونه چی داریم ؟
***
- اوهایو ... هوم عجب چیزیه ایول کوفوکو 
کوفوکو : اوهایو یاتو چان ممنون ولی اونو دایکوکو درست کرده 
یاتو :( با دهن پر ) اه حالم بهم خور این چیه دیگه 
دایکوکو : چش بی خاصیت احمق تا خرخره میخوره عوض دستت درد نکنشه 
یاتو ( قورت دادن لقمه های ذخیره شده تو لپ ها به زور ) : هه کی گفته من
خیلی خوردم ؟! من که غذای گربه رو ترجیه میدم 
دایکوکو : ( برداشتن بشقاب از جلو یاتو ) : پس برو همونو بخور 
یاتو : واعاییییی بدش ببینم میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااامممممم 
اول صبحی نزار گشنه بمیرممم
یوکینه : نزاشت بیدار بشه بعد قشقلق به پا ک ...
هیوری : صبح بخیر همگی  
یاتو : عا هیوری چ خبر چ عجب از این ورا زود اومدی
کوفوکو : صبح بخیر هیورین  
هیوری : پدر و مادرم این هفته رفتن مسافرت و تا اخر هفته نمیان میتونم بیشتر بیام 
اینجا 
یاتو : ایول ... پس میتونیم امشب بریم سراغ اون سیرکی که تازه اومده تو شهر ؟!
هیوری : سیرک ؟!
دایکوکو : ضاهرا پریروز یه سیرک اومده داخل شهر من که ازش خلی تعریف شنیدم 
یوکینه : شما هم میاین ؟!
کوفوکو : بالاخونه رو دادی اجاره ؟! من عمرم پامو اونجا نمیزارم اونجا ... اونجا 
دلقک داره دلقک دلقک میفهمی ؟
یوکینه : اممممممممم نه 
کوفوکو : خو نفهمی دیگه دلقکا شیطانین اونا پر از وحشت و تفکرات ترسناکن 
ازشون متنفرم 
یاتو : منظورت اینه که ازشون میترسی ؟!
* جیر جیر جیر *
یاتو : کجا رفت یهو ؟!
دایکوکو : ( اشاره کردن به زیر میز )
یوکینه : چرا ازشون میترسی ؟
کوفوکو : چرا ؟ چراا ؟ چرااا ؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟!؟!؟!؟!؟!؟!
ببینم تو از پشت کدوم کوه اومدی بچه ... دلقکا همه قاتلن همشون شیطان خالصن 
من تعجب میکنم تو چطور از تاریکی میترسی ولی از دلقکا نمیترسی 
یاتو : (دور نگه داشتن کوفوکو ) خب دیگه نترسون بچه رو میخوایم یه شب 
حال کنیما ... هیوری هستی دیگه ؟!
هیوری : اوم ... اره میام 
یاتو : پس قربون دستت پولم با خودت بیار که بدجور خاطرخواه خوراکی شونم 
هیوری : -_- 
 
***
بیشامون : درباره جنوب شرقی چی ؟
کازوما : فعلا چیزی پیدا نکردیم سوگوها اونجارو زیر نظر داره و فعلا چیزی گزارش نکرده 
بیشامون : چطور ممکنه ... بع از حمله دیشب انتظار یه روز شلوغو داشتم ...
ولی ظاهرا غیبشون زده 
کازوما : قبول دارم که خیلی مشکوکه ... ما دیشب همه جارو پاک سازی نکردیم 
ولی الان حتی محله هایی که شلوغ بودن هم خالی از هر گونه ایاکاشی و الودگی هستن
بیشامون : نگرانی ؟
کازوما : ام نه ... فقط کنجکاوم
بیشامون : بسیار خب ... تا یک ساعت دیگه اگه چیزی پیدا نکردن بهشون بگو 
برگردن شب خودمون یه سر و گوشی اب میدیم 
کازوما : بله . کاری دیگه ای با من دارید ؟
بیشامون : نه 
کازوما به طرف در رفت و درو باز کرد ولی از اتاق بیرون نرفت 
کازوما : وینا ... فک نمیکنی یه ربطی به اون داشته باشه ؟
بیشامون : کوگو رو میگی ؟!
کازوما : بله هر چند که دیگه نمیشه با این اسم صداش کرد ولی
معلوم شده که اون نورا بوده و هست ممکنه اینا همه زیر سر اربابش باشن ؟!
بیشامون اه کوتاهی کشید و دوباره روی صندلی نشست 
بیشامون : نمیدونم ... امکانش هست ... مخصوصا بعد از جریان ابیسو 
کازوما : ها ؟!
بیشامون : هیچی مهم نیست ییک سری کار دارم که باید انجام بدم تو هم بهتره 
یه کم استارحت کنی این  چند روزه سرت خیلی شلوغ بوده نه ؟!
کازوما : ام چیزه شاید 
بیشامون : تا همه چی ارومه بهتره از این فرصت استفاده کنیم برو و استراحت کن 
اگه چییزی شد خبر بده 
کازوما : چ چشم


ادامه دارد 
نظر بدید ^-^



 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 اسفند 1396 12:39 ق.ظ