تبلیغات
html> ANIME WORLD - داستان i forget to die پارت 7

داستان i forget to die پارت 7

سه شنبه 14 فروردین 1397 05:31 ب.ظ

نویسنده : SILVER SHADOW
هوف خیلی وقته ننوشتم باید برم درس بخونم گفتم بنویسم این قسمتم بنویسم 

که قسمت بعدی بمونه برا اخر هفته

امید وارم خوشتون بیاد


تخیلم ته کشید /: 
هیوری : چرا یاتو برنگشته ؟! 

یوکینه : چمیدونم حتما دوباره داره برای خودش ول میچرخه

هیوری : کم کم دارم نگرانش میشم نریم دنبا ...

یاتو : سلام بچه ها 

یوکینه : دیروقته اینبار دیگه کجا رفته بودی ول بچرخی 

یاتو : ولمون کن بابا خستمه 

هیوری : برای چی رفته بودی جنگل ؟! 

یاتو : رفته بودم قدم بزنم 

یوکینه کتابشو لول کرد و زدش تو سر یاتو 

یوکینه : چاخان نگو اگه پیاده روی بود چرا مارو با خودت نبردی ؟! 

یاتو : یک چیزی هست که من بدبخت ندارمو اسمش حریم خصوصیه 

یوکینه : * اجرای حرکات جکی جانی * ای مرتیکه بی خاصیت به خاطر همین 

کاراته که پیشرفت نمیکنی کدوم اربابی به سردسته شینکی اونم شینکی مقدسش نمیگه کدوم گوری بوده ؟! 

یاتو : سکی سکی !!! این بابا دیوانس هیوری بیا کمککککک

هیوری : از همین جا هواتو دارم شاید بعدا اومدم تیکه هاتو جمع کردم 

....

بیشامون : اوه کاروها چ خبر ؟! 

کاروها : سلام خانم هیچی داریم با ایها ادامه خاطرات مینویسیم  

بیشامون : بقیه کجان  ؟! 

ایها : آم فک کنم کوراها و کینوها هستن و دارن مجله میخونن و حرف میزنن 

کاروها : ام کازوما به من گفت داره میره پیش اکیهاک

بیشامون : اوه بسیار خب 

کازوما : وینا !!! 

بیشامون : کازوما ...

کازوما : یه طوفان بزرگ داریم داخل جنگل 

بیشامون : خب بعد از مدت طولانی ظاهرا اولین کار بزرگمونه بقیه رو خبر کن 

کازوما : ولی ایندفعه با بقیه فرق داره 

بیشامون : هوم ؟

کازوما : ایندفعه همه ماسک دارن ... ایاکاشی های ساحر هستن !!! 

.

.
.

بیشامون : پس مطمعن باشم چیزی نمیدونی ؟! 

یاتو : آ ... ولی به نظرم این بیشتر شبیه یه هشداره هر وقت نیخواد کار عجیبی بکنه و البته خطرناک

اخطار خیلی ساده ای میده و اصل کاری رو میزاره برای بعدا 

کازوما : چرا باید همچین کاری بکنه ؟! 

یاتو شونه بالا انداخت 

یاتو : بهتره مزاحم افکارش نشی 

بیشامون : یعنی میخوای همین طوری دست روی دست بزاری تا اون هر کاری دلش میخواد بکنه 

اون برای سرگرمیه خودش ادم میکشه من باید انتقام سوزوها ، کوگاها و سوگوها رو ازش بگیرم 

( داخل مانگا فوجیساکی سوگوها رو کشت ) 

یاتو : ذهن اون مثل یه تونله هر چقدر بیشتر بش نفوز کنی تاریک تر میشه ... راستش ذهن منم

همین طور بود  ... ترجیح میدم اول عکس العملشو نشون بده بعد عمل کنم تا اینکه خودمو کور کنم 

کازوما : پس میدونستی میخواد کاری انجام بده ؟! 

یاتو : ها ؟! 

کازوما : طوری حرف میزنی انگار انتظارشو داشتی یا شایدم انتظار بدتر از اینو ... یاتو راستشو بگو 

به تازگیا دیدیش یا بهت چیزی گفته ؟! 

همه نگاها به طرف یاتو برگشت و برای لحظه ای زیر نگاه سنگین اونها احساس خورد شدن کرد 

یاتو : نه تازگیا ندیدمش خیلی وقته ازش خبر ندارم 

یاتو اینو گفت و نگاشو از بقیه دزدید و
 زحمت شرمردن دروغای داخل همین جمله رو به خودش نداد 






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 19 فروردین 1397 02:12 ب.ظ