تبلیغات
html> ANIME WORLD - داستان i forget to die پارت 5

داستان i forget to die پارت 5

یکشنبه 27 اسفند 1396 02:00 ب.ظ

نویسنده : SILVER SHADOW
قسمت قبلی قسمت مورد علاقه خودم بود و دریغ از یه نظر /: 
هعی چ کنیم اینم قسمت بعدی /: 
یاتو از هیوری و یوکینه جدا شد و به سمت جنگل رفت
هوا ابری بود و ممکن بود بارون بگیره و خورشیدم تازه غروب کرده بود  
سر راه به یه کلبه چوبی همون جایی که مقصدش بود رسید 
دم در ایستاد و در زد 
یه پیر مرد از لای در نگاهی انداخت 
پیرمرد : کی ....
با دیدن یاتو درو بست و بعد صدای قفل شدن در اومد 
یاتو : هی ... درو باز کن 
پیر مرد با صدای خش داری گفت : عمرا !!!ز اینجا برو .... گمشو خدای فاجعه 
از اینجا برو 
یاتو : من نمیخوام از اینجا برم .... تو باید بهم کمک کنی بهت احتیاج دارم 
پیر مرد : عمرا اگه بت کمک کنم برو پی کارت فک کردی به توی وحشی کوچک ترین یاری 
میرسونم 
یاتو : من به کمکت احتیاج دارم 
پیر مرد : برو سراغ یکی دیگه ....
یاتو : پای جون یه بچه و یه دختر وسطه هوتارو ( hotaru ) 
میدن ازم کینه به دل داری ولی بهت نیاز دارم 
هوتارو : دختر ؟! 
قفل و چفت های درو باز کرد و از لای در نگاهی انداخت 
هوتارو : خاطر خواه شدی ؟! 
یاتو : ها ؟! 0-0 
هوتارو : بیا تو ...
یاتو : باورم نمیشه درو برام باز کردی 
اون مردی با موهای سفید شلخته کثی که تا گردنش میرسید زیر چشماش گود بود و 
لباس و دستکش جراحی خونی تنش بود با ماسکی که زیر چونش بود
با تمام اینها پیرمردی قوی و خوش قیافه به حساب میومد 
با یه عینک با شیشه های گرد که شبیه عینک های خلبان ها بود بالای پیشونیش رو موهاش بود 
هوتارو : خب دوست دختر داری ؟! ازدواج کردی ؟! بچه داری ؟! 
یاتو : بس کن تورو خدا دیگه داره ناجور میشه -_- 
هوتارو : پس چرا پای دختر و بچه وسطه ؟! بنال بینم 
یاتو : بچه منظورم شینکیمه و دختر هم منظورم دوستمه .... ممکنه حونشون تو خطر باشه بت نیاز دارم 
یه پسر بچه با کلا و جلیقه و شلواری که تا زیر زانوش بود اومد از پبه ها بالا 
پسرک : قربان وسایل امادس 
هوتارو : بزارش همونجا الان میام کیو ( kiyo ) 
پسرک با موهای قهوه ای روشن سر تکون داد و دوید از همون مله ها رفت پایین 
هوتارو دستکشش رو تا پایین مچش کشید 
هوتارو : خب باید بدونی فقط به خاطر دوستات الان بت کمک میکنم بعد که چیزی رو که خواستی بدست اوردی
میری بیرون شیرفهم شد ؟! حالا بگو چ کمکی از من ساختس 
یاتو : تو یه هیولا شناسی درسته ؟! مطمعنم با ایاکاشی هم سر کار داشتی ... یه حدسایی درباره
پدرم میزنم در رابطه با ایاکاشی ... بگو ببینم احیانا موردی از ایاکاشی شکل انسان ولی بدون 
سر بهش بر نخوردی ؟! 
هوتارو : شبیه انسان و بدون سر اره ؟! هوووم .. شاید .... شاید بزار ببینم اها 
از داخل یه قفس یه کتاب در اورد و بهش نشون داد 
هوتارو : ایناهاش هیولاهای بی سر انسان نما ...
بعد شروع کرد به خوندن بخشی از کتاب : 
گفته میشود که بلیمایی ها سر ندارند و دهان و چشمشان روی قفسه سینشان است 
پلینی بزرگ _ دانشنامه تاریخی طبیعی
گایرو رودخانه ای است که در سواحلش مردمانی زتدگی میکنند 
که سرشان در زیر شانه هایشان رشد میکند . چشمان انها روی شانه هایشان است و 
دهانشان در وسط سینه هایشان 
سفر های هلکوت سال 1598 
در غروب کارولی اقوام ادم خوار شناگری ساکن هستند از همان اواپیانوما  های بی سر 
سر والار رالی _ اکتشافات گویانا 
( این متن هارو از کتاب هیولاشناس گرفتم ) 
یاتو : اواپیانوما ؟! اون دیگه چیه 
هوتارو :یاتو ، شغل من یه شغل تاریک و غیر رسمی به حساب میاد این کتابا همه درباره هیولا ها هستن
من چیزی درباره ایاکاشی ندارم و بیشتر از اینها اطلاعاتی نمیتونم بت بدم ولی چند قبل پیش داخل 
سال 1876 این جور افسانه ها درباره هیولاهای بی سر که چشاشون روی شونه هاشون 
و دهانشون روی سینشون بوده وجود داشته انواع مختلف دارن بعضی ها کلا صورتشون روی 
سینشون بوده و خیلی وحشتناکن 
یاتو : اها ... 
هوتارو : حالا برای چیت هست ؟!
یاتو : خواب یه همچین چیزی رو دیده بودم فقط همین 
هوتارو : هوم درک میکنم
یاتو : انتظار داشتم بخندی 
هوتارو : نه ... داخل دنیا هیچ چیز غیر ممکن نیست فقط احتمال بعضی جیز ها بیشتره 
کی میدونه شاید با یکی از اینها تو اینده ملاقات داشته باشی 
هوتارو موقع گفتن این از پله ها پایین نیرفت و یاتو هم دنبالش بود 
هوتارو : اتفاقا یه گونه نادر شبیه همین چند وقت پیش به دستم رسید بیا تو سرد خونس 
یاتو : به دستت رسبد ؟! از کجا ؟! 
هوتارو : از همین جا ... یه پسر برام اوردش جالبه بدونی این یکی یه ایاکاشیه البته صورت طرف رو ندیدم
بارونی پوشیده بود 
یاتو : البته که ندیدی 
هوتارو : ها !؟ 
یاتو : هیچی 
به زیر زمین رسیدن پسر بچه صاف ایستاده بود و یه مرد دیگه با لباس گلی روی یک صندلی تشسته بود 
و با وحشت و با چشایی قرمز به چیزی که روی تخت بود خیره شده بود که روش یه پارچه سفید بود
مرد : این جرمه ، جرمه جرمه جرمه جرمه جرمه جرم !!! 
هوتارو : اره جرمه ... نبش قبر جرمه ... جریمه هزار ینی با پنج سال اعمال شاقه داره حالا خفه خون بگیر 
اون زیر زمین تمام پر از اجسار و سر بریده شده حیوانات و چیزایی شبیه هیولا بود با 
اندام های مختلف بدنشون که توی یک شیشه داخل یه مایع معلق بودن با وسایل جراحی 
هوتارو یاتو رو به یک در دیگه راهنمایی کرد 
و یاتو اونو دید موجودی بنفش و تنومند چشماش روی شونه هاش بود و
دهانی بزرگ و خونی روی سینش بود و سه شاخ از هر دستش بیرون زده به رنگ سبز 
و پنجه های خیلی بزرگ زرد رنگ و خونی 
یاتو وارد اتاق شد 
یاتو : هوتارو این باور نکردن ...
و همون لحظه در پشت سرش بسته و قفل و زنجیر شد 

....

تا قسمت بعد تو خماری بمونید /: 






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 اسفند 1396 02:56 ب.ظ