تبلیغات
html> ANIME WORLD - داستان i forget to die پارت 3

داستان i forget to die پارت 3

چهارشنبه 23 اسفند 1396 01:22 ق.ظ

نویسنده : SILVER SHADOW
اقو نطرات خیلی کمه نمیخواستم این قسمتو بزارم ولی حوصلم سر رفته بود >-<
امید وارم از این قسمت هم خوشتون بیاد 


بنگ بنگ ... نزدیک شدن فردی ... تو نمیتونی این کارو کنی ...
لعنتی ... انتخابی نداری ... چرا ؟! ... ایاکاشی ها ... بلند شو ...
صدای هیوری ... بلند شو ... عصبانیت یوکینه ... بلند شو ...
لبخند ساکورا ... بمیر !!!
- هااا ... ( بیدار شدن از خواب )
یاتو از خواب پرید چند شب پشت سر هم کابوس های عجیبی دیده بود 
هر روز صبح با وحشت از خواب میپرید و دور و برو با وحشت و ترس 
از اینکه اتفاقی افتاده باشه نگاه میکرده و دوباره اهی میکشید و سرش رو توی 
بالشتش فرو میبرد ... 
- لعنتی ... 
دستی به موهاش کشید و بلند شد ... هوای بیرون بارونی و ابری بود 
به پنجره تکیه داد و صدای فوجیساکی دوباره توی سرش تکرار شد 
* تو تقاصش رو پس میدی دیگه راه برگشتی نداری *
یوکینه غلتی خورد و اتو رو با چشمای نیمه باز نگاه کرد 
یوکینه : یاتو ؟!
بند شد و چشماشو مالید 
یوکینه : چی شده ؟
- هیچی چیز مهمی نیست اگر خوابت میاد بگیر بخواب 
یوکینه : عا باشه 
و دوباره از پشت افتاد رو بالشت 
باد سردی از پشت گردنش گزشت 
از پنجره بیرونو نگاه کرد 
- قراره حسابی طوفانی بشه ... از وقتی اون حرفا رو بهم زده اروم و قرار ندارم 
یعنی میخواد چی کار کنه ... یعنی میخواد اونو بکشه ... یا هیوری ... یا منو ؟!
نورا : کی میدونه ؟
یاتو نگهش کرد نورا روی یه شاخه درخت چپانچه زده بود و داشت میخندید
- نورا ...
نورا : منم مثل تو کنجکاوم بدونم میخواد چی کار کنه 
یاتو : این وقت صبح چرا اینجایی ؟!
نورا : خودت چرا بیداری ؟
یاتو نگاهشو از چشمای نورا دزدید 
نورا : حتی دیگه اونقدر برات ارزش ندارم که باهام چشم تو چشم حرف بزنی ؟!
هم زمان با گفتن این حرف قیافه خودشو مطلوم و ناراحت کرد ولی بعد دوباره لبخند زد
نورا : اشکال نداره ...
با دستش زیر چونه یاتو رو گرفت و چهرشو با چهرو خودش رو در رو کرد 
نورا : به زودی همه چیز رو به راه میشه ... بهت قل میدم ... 
همزمان با گفتم این حرفا دسته ای از موهای جلوی صورت یاتو رو کنار زد و 
به چشمش نگاه کرد و نگاهشون توی هم قفل شد 
نورا : خیلی زود تر از چیزی که فکرشو بکنی ... 
و ناپدید شد 
یاتو به دوردستا خیره شد ... خیلی زود تر اون چیزی که فکرشو بکنی ...
نمیدونست چی ولی چیزی داخل این جمله بود که اونو میترسوند
شاید این بوده باشه که همه چیز همیشه برای اون خیلی زود اتفاق میوفتاد
پدرش ... کشتن ادما ... نورا شدن اون ... از دست دادم ساکورا ...
اشنایی با بیشامون ... شینکی شدن تومونه ... اشنا شدن با هیوری و یوکینه 
همه خیلی سریع و قبل از اینکه بتونه افکارشو جم و جور کنه اتفاق افتاده بودن 
بعدش چی ؟!
- ولش کن ... خسته تر از اونیم که بخوام الان در این باره فکر کنم 
باشه برا بعدا ... اگر بعدا نی باشه 
دوباره رفت داخل رخت و خواب و مدت کمی بعد خوابش برد 

کوفوکو : یاتوووووووووووووووووووووووووووو چاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان 
یاتو : ( عین هو فنر پریدن ) ها چی کی کجا کو من کیم اینجا کجاست 
کوفوکو : صبحانه ^-^
یاتو : الاروم بیدار کردن من بدبخت من الایمان -_-
کوفوکو : حرف اضافه ممنوعه وقت نونه گرسنمونه 
از پله ها رفتن پایین و هیوری هم اونجا بود و داشت به یوکینه درس میداد 
هیوری : ظهر بخیر یاتو 
یاتو : ظهر ؟!
یوکینه : عاره دوباره گرفتی عین هو سگ اصحاب کهف خوابیدی ... که چیز جدیدی هم نیست 
یاتو : صبحانه چی داریم حالا ؟




خوابم میاد بقیش برا بعدا /:
نطر بدید /:






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 اسفند 1396 01:57 ق.ظ